خرید بک لینک
عشق و احساسجــــان و دلــــــیٍِِ، اـــی دل و جــــانم همه تـو عشق و احساس صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ | پروفایل دلم میخواست... دلم میخواست... ••دلم میخواست الان کنارش باشم نگاش کنم و بگم بدجوری دلم گرفتهبدجوری حالم از زندگی خستس تویدلم آشوبه و من نمیدونم چرا دارم بیقرار میشم بی قرار یه آدم یه جا یه حرف یه صدا یه چیزی که آرومم کنه میشه برای چند دقیقه سرمُ روی شونه هات بذارمُ چشمام و ببندم قول میدمبعدش جوری برم که انگار منی نبوده 「@far_zane54」    تاريخ : چهارشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا حسینی‌پور تاريخ: پنجشنبه 19 شهريور 1405 ساعت: 13:15

پیامش روی صفحه ی گوشی بالا اومد"جلوی در دانشگاه منتظرتم...تموم شدی بیا"یکم خیره به صفحه ی گوشی موندم،با مکث تایپ کردم:"کلاس دارم"فوری جواب داد:"یکشنبه ها تا سه کلاس داری"انگشتامو رو کیبورد به دروغ لغزوندم:"جبرانی انداخته استاد هماتولوژی"یه دقیقه نگذشت که پیامش رسید:"همکلاسیات دارن میرن همه...منتظرتم"از روی نیمکت جلوی دانشکده بلند شدم و بی عجله و قدم زنون رفتم تا در فنی،اونور خیابون با همون استایل همیشگیش وایساده بود،دست به جیب،با لبخند یه وری مغرورش!خیابونو رد کرد و رسید کنارم،فکر کردم قدم به زوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا حسینی‌پور تاريخ: پنجشنبه 19 شهريور 1405 ساعت: 13:15

عشق و احساسجــــان و دلــــــیٍِِ، اـــی دل و جــــانم همه تـو عشق و احساس صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ | پروفایل و چه زود میگذرد..‌. و چه زود میگذرد..‌. نسل ما نسلی ست که درس خواند تا دانشجو شود...شنیده بودیم دانشجو شدن یعنی خوشبختی...  یعنی همه چیزما درس خواندیم... کم یا زیاد ولی خواندیم...گاهی با علاقه و گاهی با اجبار... خواندیم تا برای آن چهار ساعت پر استرس آماده شویم...چهار ساعتی که می توانست سرنوشت ما را تغییر دهد...غول بزرگ...کنکوربرای ما هزینه کردند،دعادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا حسینی‌پور تاريخ: پنجشنبه 19 شهريور 1405 ساعت: 13:15

عشق و احساسجــــان و دلــــــیٍِِ، اـــی دل و جــــانم همه تـو عشق و احساس صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ | پروفایل تو بیا و وجدان داشته باش... تو بیا و وجدان داشته باش... بهم گفت یه سوال ازت بپرسم راستشو میگی...؟؟گفتم آره بپرس‌‌...پرسید عشق سابقت رو فراموش کردی؟؟؟جواب دادم آره خیلی وقته اصلا از ذهنم انداختمش بیرون‌‌‌..از کنار یه مغازه رد شدیم اسم مغازه دقیقا اسم عشق سابقم بود یه لحظه چشام پر اشک شدپرسید چی شده؟؟گفتم هیچی چیز خاصی نیست‌...تو کافه نشسته بودیم صداادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا حسینی‌پور تاريخ: پنجشنبه 19 شهريور 1405 ساعت: 13:15

بهم گفت یه سوال ازت بپرسم راستشو میگی...؟؟گفتم آره بپرس...پرسید عشق سابقت رو فراموش کردی؟؟؟جواب دادم آره خیلی وقته اصلا از ذهنم انداختمش بیرون..از کنار یه مغازه رد شدیم اسم مغازه دقیقا اسم عشق سابقم بود یه لحظه چشام پر اشک شدپرسید چی شده؟؟گفتم هیچی چیز خاصی نیست...تو کافه نشسته بودیم صدای آهنگ کافه چی به گوشم خوردهمون آهنگی که خیلی دوست داشت!اشک تو چشمام جمع شدپرسید چیزی شده؟؟؟گفتم نه چیز خاصی نیست...دستمو گرفت و یه بوسه آروم به دستم زدهمون کاری که اون همیشه انجام میداداشک تو چشمام جمع شدپرسید چیزی شده...گفتم نه چیز خاصی نیست...یه روز نشست جلوم و بغض کردگفتم چیزی شده..گفتش به قول تو چیز خاصی نیستاما تمام اون چیزایی که این مدت به قول خودت خاص نبود رو فهمیدم و جیگر منو سوزوندیازم خداحافظی کردپرسیدم چرا میری؟؟؟گفت میرم چون دوست ندارم یه روزی اسم مغازه هم اسم تو باشه یا یه آهنگ گوش میدم یا دستمو کسی میبوسه یاد تو بیفتم و اشک تو چشمام جمع شه و بگم چیز خاصی نیست..از من که گذشت...ولی تو رو به جان همون کسی که میگی  واست فراموش شده تا زمانی که از یادت.... نرفته کسی رو وابسته خودت نکن...اون بی معرفت و بی وجدان بود...تو بیا و مرد باش...تو بیا و وجدان داشته باش...cute._.girl.81 ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا حسینی‌پور تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 19:15

فریدون فرخ فرشته نبود ز مشک و ز عنبر سرشته نبود به داد و دهش یافت این نیکویی توداد و دهش کن فریدون تویی "فردوسی پاکزاد"

برچسب: نویسنده: بردیا حسینی‌پور تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 16:41

پیامش روی صفحه ی گوشی بالا اومد "جلوی در دانشگاه منتظرتم...تموم شدی بیا" یکم خیره به صفحه ی گوشی موندم،با مکث تایپ کردم: "کلاس دارم" فوری جواب داد: "یکشنبه ها تا سه کلاس داری" انگشتامو رو کیبورد به دروغ لغزوندم: "جبرانی انداخته استاد هماتولوژی" یه دقادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا حسینی‌پور تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 16:41

نسل ما نسلی ست که درس خواند تا دانشجو شود... شنیده بودیم دانشجو شدن یعنی خوشبختی... یعنی همه چیز ما درس خواندیم... کم یا زیاد ولی خواندیم... گاهی با علاقه و گاهی با اجبار... خواندیم تا برای آن چهار ساعت پر استرس آماده شویم... چهار ساعتی که می تواادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا حسینی‌پور تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 16:41

بعـضـــیـــا هیچوقتــــ گرسنهـــ نمیموننــ√

چونــ همیشهــــ حسرتـــ ما رو میخورنـــ√

برچسب: نویسنده: بردیا حسینی‌پور تاريخ: جمعه 29 فروردين 1399 ساعت: 3:48

♥️⃤•••They'd call you crazy if you're homesick!

دِلتَنگ که باشي دیوانه خَطابَت می کنند•••

far_zane54@

برچسب: نویسنده: بردیا حسینی‌پور تاريخ: جمعه 29 فروردين 1399 ساعت: 3:48

شده در اوج جوانی، با همین ظاهر شاد...تا گلو پیر کسی باشی و قسمت نشود...؟!

برچسب: نویسنده: بردیا حسینی‌پور تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 19:04

ﻣﻨـــ ﯾﻬـــ دﺧﺘﺮﻣـــــ …ﺑﺎ ﺗﻠﻨﮕﺮی ﺑﺎرانی ﻣﯿﺸﻮمﺑﺎ ﮐﻠﻤﻪ ای ﻋﺎﺷﻖ♥ﻣے ﺷﻮﻣــــــــــ↯ﺑﺎ ﻓﺮﯾﺎدی ﻣے ﺷﮑﻨﻤــــــــــزورم ﺑہ ﺗﻨﻬﺎ ﭼﯿﺰی ﮐﻪ ﻣۍ رﺳــــــــــﺪ ﺑﻐــﺾ ﻟﻌﻨﺘےهﻫﻨﻮز ﻫﻢ ﺑﺎ ﻣﺪاد رﻧﮕﯽ ﺧﺎﻧﻪ روﯾﺎﻫﺎﯾﻢ را ﺑﻪ ﺗﺼﻮادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا حسینی‌پور تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 19:04

سالهاست

منتظر آمدن روزهای بهترم

ولی نمیدانم چرا هنوز هم

دیروز ها بهترند...

instagram:@far_zane54

http://farzane540.blogfa.com

برچسب: نویسنده: بردیا حسینی‌پور تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 19:04

عجبـ تـلـخـ بود

شیرینیـ دروغـ عاشقـ بودنشـ …

instagram:@far_zane54

http://farzane540.blogfa.com

برچسب: نویسنده: بردیا حسینی‌پور تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 19:04

دلبـربیا لا به لایِ این همه "کینگ" و "کوئین"لای همهمـه یِ "رل" هایِ آدم با کلاس هامیونِ آدم هایی که از عشق و دوست داشتن فقط اسمشُ یاد گرفتنُ هشتگِ قشنگـم زدن پایِ عکس های دو نفره اشونیکم ساده همُ دوستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا حسینی‌پور تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 19:04

صفحه بندی